| عاشقانه/ تفریحی
|
شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه...
ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در
خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس
آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در
ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا
این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم
فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح
خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از
این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم...
ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار
حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم
ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی
عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل
خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش
بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال
سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش
یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر
بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی
میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد
هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای
کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...
دلتنگ...
بهانه ات را هر شب از سپیدار باغ می گیرم و می گریم و تو در
تصویر ستاره ها به من لبخند می زنی
هر صبح قصه ی جدایی ات را با نسترن ها می گویم و می
گریم و تو در نغمه سرایی بلبل با من حرف می زنی
من خسته شدم از یکنواختی ٬ از اینکه هرروز با پروانه ها درددل
کنم می خواهم به خزان تاریک قلبم نوبهاری سبز
ببخشم اما تو دل از سوسن ها بر نمی داری...
دیروز ستاره ای از دیارت را بر سقف آسمان آویختم تا شاید
برای بردن ستاره ات سراغی از من بگیری٬اما نیامدی
به شکوفه ها قسم ٬ به خاطر تو بهشتی در زمین به پا کرده ام
به رنگ آسمان ٬ به رنک عشق و مهربانی....
می دانم باور نداری ٬ اما بارانی که قلب سیاهم را شست ٬
کوکب هایی که بهاری ام کرده اند ٬
صنوبری که اشک هایم را دید ٬ ستاره ای که تنها ماند ٬
شهادت می دهند که به شوق بازگشت تو دل تنگم را
جلا دادم و رنگین کمان مهر را در درونم شعله ور ساختم ...